و شاید مغز فرمان ندهد ...

ساخت وبلاگ

مغز که فرمان ندهد نمی فهمی که کاراز گذشته  ...

پس بی درنگ خودرا در اتاقت پنهان می کنی ...

درودیواری که  چند صباحی پیش به دستور تو به رنگ سیاه در آمده اند به تو دهن کجی می کنند ...

گلدان عزیزت را به سمت دیوار پرت می کنی تا به دیوار بفهمانی تو مالک او هستی نه او مالک تو ...

ولی حالا تکه های شکسته گلدان هم به تو دهن کجی می کنند ...

موزیک را مهمان گوش های شنوایت می کنی و به خلسه ای آرام فرو میروی...

به آهنگ هیرو از انریکه که میرسی حالت دگرگون می شود و معنایش همچون پتکی برسرت فرود میآید ...

تاریکی چشمانت را اذیت می کند پس به سمت پنجره می روی ...

کمی پرده را کنار می زنی که دوباره چشمانت اذیت می شود و اخم  را مهمان صورتت می کنی ...

برای خود آبی میریزی و کمی مزه مزه می کنی ...

سپس خود را در آغوش تخت می سپاری ...

باز هم انتهای این دیوانگی را بالشتت به اتمام می رساندد ... 

...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 10:43