همین است زندگی

ساخت وبلاگ

به میز تکیه دادم و دستامو به بازی گرفتم . در همین حین گفتم :

_عاشقش بودم.الان دیگه نمی دونم چه حسی نسبت بهش دارم.شاید دوست داشتن،شاید دلتنگی،شاید نگرانی و یا شاید ...

سرمو پایین می ندازم و ادامه میدم :

_ بی تفاوتی ...

گفت:مطمعنی براش جایگزینی انتخاب نکردی؟آخه خصلت ما آدما همینه ... بعد از اینکه طرف میره ، یا تو تنهایی هامون باهاشیم یا میریم طرف اون کسی که ما رو یاد اون میندازه ؛ بعدشم که با اون و لحظه های گذشته خاطره بازی می کنیم ! از آینده و اتفاقات پیش رو هم که کلا بیخبریم ... اصلا به نظر من زندگی دست خوش حوادثیِ که همه به هم ربط دارن شاید یه حکمتی بود تا عاشقش بشی تا راه جدیدی به سمت و سوی تو باز بشه و شاید قرار بود از این عاشقی درس صبر و بردباری بگیری _باخنده ادامه  داد_که البته فکر نکنم تو اصلا ازش درسی گرفته باشی . کسی چه می دونه!بیخیالش شو زندگی تو کن!

ترسیدم حرفی بزنمو بفهمه که دارم از بغض خفه میشم . فقط تونستم بگم : الان حتی دیگه نمی دونم زندگی کردن یعنی چی ؟!

_خیلی ساده اس . یعنی خودت بودن و رقصیدن به ساز خودت بدون توجه به ساز و آواز دنیا ! به قول معروف همین است زندگی 

+چه زود گم میکنیم اما

عجب بن بست تاریکی ! 

...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 6:21